ملا و عالم قبر ...
ملا و عالم قبر
روزی ملا از کنار قبرستان روستایی که آنجا ساکن بود می گذشت . به ناگاه قبری شکافته یافت ، وارد قبر شد و دراز کشید ،
حوالی شب کاروانی با اسب و قاطر و شتراز بیرون روستا به سمت روستا می آمد ،
همان
دم که سرو صدای کاروانیان به گوش ملا رسید ، به خیال آنکه ملائکه ی نکیر و منکر
میباشند هراسناک از جای خود برخواست .
اسب ها و قاطرها وقتی ملا را در تاریکی دیدن رَم کردند و ریختند بر سر ملا و چندتای از آن زبان بسته ها به داخل قبر افتادند ...
و
وقتی کاروانیان متوجه این ماجرا شدند که ملا دست به چنین کاری زده ریختن بر سر وی و
او را به باد کتک گرفتند .
ملا
از دست آنها گریخت و با جامه ی پاره و سرو روی خونین به خانه بازگشت ،
عیال ملا
وقتی او را با این اوضاع دید از وی سوال کرد :راستش
را بگو ملا باز چه دست گلی به آب دادی ؟؟
ملا ماجرا را تا به آخر برای عیالش بازگو کرد . بعد از اندکی که حال ملا بهتر شد عیال از وی سوال کرد :
خب ملا حالا بگو ببینم از عالم قبر چه خبر ؟؟
ملا
در جواب عیال گفت :
اگر
قاطر کسی را رَم ندهی با تو کاری ندارند !!!!
- ۹۳/۰۵/۲۵